شایناشاینا، تا این لحظه: 14 سال و 4 روز سن داره

پرنسس شاینا

6 ماهگی

سلام دخترم الان که این پست رو برات میذارم تو 6 ماهته و دیروز برای واکسن 6 ماهگیت بردیمت دکتر. خدارو شکر زیاد اذیت نشدی. البته نا گفته نماند تا ساعت 2 نصفه شب رو پاهام خوابونده بودمت و با دوتا دستام پاهات رو گرفته بود که خدایی نکرده تکون نخوری دردت بیاد. خدارو شکر اصلا واکسن 2 ماهگی و 4 ماهگی هم تب نکردی. دخترم خیلی ناز شدی .خیلی دوست داری با بچه ها بازی کنی . وقتی باهات بازی میکنم به چشمام خیره میشی  و بعد از ته دل میخندی .الهی من قربون اون خندهات بشم انگار خدا دنیا رو بهم میده. خدارو شکر خوش خنده ای مامانی. دخترم من رو ببخش من بخاطر اینکه تو شیر میخوردی نمیدونم باید چیکار میکردم...........................&...
20 فروردين 1392

5 ماهگی

دخترم 120 روزه شد و وارد 5 ماهگی شد. عزیزم ماشاا.. داری تپل میشی خدارو شکر که شیر خشک بهت ساخت ولی مامان جون شیر مامان رو هم بخور. فقط میترسم یوقت دیگه شیر مادرو نخوری .البته هنوز مکیدنت حتی با شیشه شیر م خیلی بده . عزیزم من و بابا حامد خیلی دوست داریم. بابا میگه دوست دارم دخترم یه نویسنده بزرگ بشه. خلاصه برات خیلی نقشه ها و آرزو ها داریم که انشاا... به همشون یکی یکی دست پیدا میکنی. دخترم تا عید 1 ماه دیگه بیشتر نمونده و هوا خیلی سرده. 5 شنبه با بابایی رفتیم پاساژ تیراژ و بوستان .تو هم توکالسکه داشتی همه آدمارو با تعجب نگاه میکردی. هر کس میدیدت ازت خوشش میومد ماشاا.. لپت خلیی بامزست .هر کس میرسه لپت رو میکشه. دیروز تولدم بود بابا حامد...
24 بهمن 1391

5 ماهگی (تولد رونیا و علیرضا)

 سلام مامانه قشنگم .خوبی دختری؟دیروز تولد رونیا دختر خالت بود اون جوجه هم شد ١ سالش.تو هم که کلی تو تولدش کیف کردی.البته رونیا یکم شیطونه و اصلا واینمیستاد عکس بندازه ولی تو خیلی خانم بودی و داشتی از تولد لذت میبردی.مخصوصا وقتی شمع روشن کردن و فشفشه تولد علیرضا هم که ٤ اسفند بود.ولی ازت عکس ننداختم ببخش مامانی ماشاا.. حسابی بزرگ شدی و کوپلی. این روزها همه در حال خونه تکونین ولی من نمیتونم به هیچ کاری برسم. بابا حامد گفته هیچ کاری نکنم. ولی این روزهای آخر همش میریم بیرون و پاساژ گردی و خرید .البته چون شما دوست داری .تو کالسکه میشینی و همه رو نگاه میکنی.           &n...
9 بهمن 1391

4 ماهگی

فرشته کوچولوم 90 روزه شد.عزیزم این روزها خیلی گریه میکنی .نمیدونم آخه یعنی همه بچه ها انقدر ناآروم هستن؟ دکتر پیشنهاد داد بهت شیر خشک بیومیل پلاس بدم ولی اصلا دوست نداری و همش میاریش بالا ولی معلومه گرسنه ای .بعضی وقتا بهت لعاب برنج میدم ولی خیلی زوده برات. دکتر صفاری بهم شیر خشک ببلاکHA رو پیشنهاد داد .خدارو شکر میخوری ولی به نظر من تلخه عزیزم وزنت 5 کیلو شده و قدت 62 هنوز خیلی لاغری مامانی امیدوارم حالا که داری کمکی میخوری یکم وزن بگیری. ...
22 دی 1391

7-10روزگی

            سلام دختر عزیزم خوبی مامانی. متاسفانه روز اول توی بیمارستان سرما خوردی خانم پرستار گفت اتاق عمل سرد بوده و همه بچه ها سرما خوردن. روز دوم هم که اومدیم خونه و با عمه هاله رفتی حمام ولی اومدی بیرون یادشون رفت موهات رو با سشوار خشک کنن و همون موقع رفتیم دکتر که بیرون چون یکم هوا خنک شده بود متاسفانه سرماخوردگیت بدتر شدی طوری که فرداش صدات شده بود مثل جوجه و نمیتونستی گریه کنی انگار جوجه داره جیک جیک میکنه من رو ببخش مامانی من حواسم بهت نبود.   ٥شنبه  کلی خسته شدی دورت یکم شلوغ بود ببخشید مامانی .در عوض بهت خوش گذشت با تعجب به همه نگاه میکردی .آخرش هم که خدارو شکر بند ...
10 آذر 1391

3ماهگی

دختر قشنگم 60 روزه شد خدارو شکر داری بزرگ میشی .مامان جون چقدر شبیه بابا حامدی آخه.... هر کس میبینتت میگه حامد کوچولو . هنوز گریه هات ادامه داره و گریه هات با بقیه ن.زادها فرق میکنه نمیدونم چرا وقتی گریه میکنی سیاه میشی. البته مامان بزگ میگه بابا حامد هم بچه بوده مثله تو گریه میکرده و سیاه میشده. یه اتفاق بد دختر قشنگم در هفته پیش سینت خیلی خس خس میکرد با بابا حامد بردیمت بیمارستان مفید و اونجا گفتن باید بستری بشی چون آلرژی داشتی. خیلی روزه بدی بود بردنت تو اتاق رگ گیری  ولی من و بابا رو راه ندان صدای گریه هات و جیغ زدنت میومد. داشتم دیونه میشدم و جز گریه کاری نمیتونستم انجام بدم. بابا حامد هم خیلی ناراحت بود و بغض ...
8 آذر 1391

یک ماهگی

سلام دختر قشنگم. من رو ببخش اگه وقت نمیکنم تند تند وبلاگت رو آپدیت کنم. راستش اصلا دیگه وقت نمیکنم خودم رو تو آینه نگاه کنم. شبها خیلی بد میخوابی تا ساعت 4 بیداری حتی بعضی شبا کلا بیداری و ساعت 6 صبح میخوابی تا 9 صبح. خیلی ناآرومی نمیدونم چرا انقدر به خودت میپیچی و گریه میکنی. دیروز با بابا حامد بردیمت دکتر میلان برای کنترل قد و وزن که وزنت 3/5 کیلو وقدت 54 سانت شده.قربون قدو بالای دخمل نازم. دکتر میلان بهت بلادونا داد ولی اونم اثری نداشت همچنان گریه و بی خوابی و بی اشتهایی رو داری. خدایا کمکم کن خیلی زجر آوره که یه نوزاد گریه کنه ولی ندونی برای چی گریه میکنه، آخه عزیزم چرا بی قراری. ...
29 آبان 1391

هفته 40

سلام دختر نازم خوبی مامان جون؟ پس کی میخوای بیای دنیا ما همه منتظرتیمااااااااااااااااااا دیروز پنجشنبه 27 مهر بود. همه خونه مامان اینا جمع بودن خاله فاطمه و خاله اعظم. خاله فاطمه دیروز بهم گفت فردا برو سزارین کن خیاله خودتو راحت کن تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی ولی من قبول نکردم.امروز جمعست و ما همه خونه مامانیم از صبح یکم دل درد و کمر درد داشتم احساس کردم شاید همون درد زایمانه که داره شروع میشه زود رفتم حمام و مامان بهم دم کرده گل گاوزبون داد.تا عصر درد همش میامد و میرفت تا اینکه عصر همه که رفتن من و مامان و بابا حامد حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان چمران. دکتر محمدی دکتر کشیک بود کلی دعوام کرد و گفت از صبح درد داشتی و نیومدی .بعد ضربان قلب ...
27 مهر 1391

هفته 38

سلام سلام صدتا سلام خوبی مامان جونی؟                امروز هفته ۳۸ هستیم ۳ روز پیش رفتیم دکتر...... دکترمعاینه کرد گفت که میتونی ژس فردا بیای زایمان کنی گفتم به همین زودی گفت آره  .من همگفتم یه کم زوده یه چند روز دیگه واییییییییی حالا بایستی تو بغلم بودی هیچی دیگه میمونیم تا ببینیم کی عشقت بکشه بیای بیرون ما منتظریم هاااااااااااا سالم باشی و سلامت این تنها ارزوی ماست... ...
16 مهر 1391

سیسمونیه دخترم شاینا

سلام دختر گلم حالت خوبه مامانی؟ ببخشید که چند وقتیه چیزی برات ننوشتم آخه مامان سرش به خرید سیسمونیه دختر کوچولوش گرم بود. این روزا خیلی گرمه و بیرون رفتن برای من مضر ولی من و بابایی خیلی از خرید برای دختر کوچولومون لذت میبرم.عزیزم بهت قول میدم در اولین فرصت عکس سیسمونیتو تو وبلاگت بزارم. اگه از حال مامانی میخوای بدونی خدارو شکر خوبه خوبم و  اصلا اذیت نشدم امیدوارم خدا کمکم کنه و این چند ماه باقی مونده هم به راحتی تموم بشه .    عزیزم ٥ شنبه مامان اینا و دایی و خاله اومدن خونمون برای دیدن سیسمونی. همه از وسایلت خیلی خوششون اومده بود و کلی کادو هم برات آوردن.کلی هم بزن و بکوب کردن انقدر که تو هم با...
23 شهريور 1391